A
سلام فوزی
میخوام یه نامه ی لخت برات بنویسم
نامه ی قبلم و دیدی ؟
اون لخت نبود
یه نامه بود که نه پاک شده بود نه سکوت بود نه هر چیز دیگه ای نامه ی قبلم هیچی
بود
شاید همون حرفهایی که
هست برای نگفتن
ولی این نامه لخت ساده بدون هیچ ذهنیتی بدون هیچ شرمی
بدون هیچ حجابی دیدی این بچه ها رو که لخت میدون این ور اون ور بعدش ماماناشون میگن اِ زشته بدو بیا اینجا یه چیز بپوش الان بابا میبینه دعوات میکنه
دیدی ؟ اونا از کجا باید بدونن که لخت بودن زشته؟ ولی کم کم که بزرگ میشن از یه جاهایی میفهمن که لخت بودن زشته
حالا این نامم زشته چون لخته چون از یه جاهایی فهمیده که لخت نوشتن زشته
فوزی باید یه جوری بهش بفهمونم که من یه آدمم ( متاسفانه ) نه خاطره چرا هر موقع یاد خاطرهاش میافته مهربون میشه ؟ چرا هر موقع یاد اون موقع ها میافته دلش برای من تنگ میشه
تو که به این نمیگی دوست داشتن ؟ من به این میگم خود خواهی شاید ربطی نداشته باشه ولی من یه آدم هستم
اون شخصیتی که تو خاطره های گوگولیش داشتم مرد
آخ که من چه قدر مهربونم آخ که من چه قدر خوب نقش اون موقع هامو بازی میکنم نمیخوام یه وقت فکر کنه از خاطره هاش شاید هم خاطره هامون زیاد فاصله گرفته بزار فکر کنه هیچ چیو از دست نداده ولی خلاصش یه روز میفهمه شاید هم من یه روز بهش فهموندم فعلا تو نقشم
فوزی همین خودِ من هی میگم نقاب بده هر جا هر کی از بی نقابی و رو راستی حرف میزنه کلی حال میکنم ولی آخه من که خودم این کارم من یه پا ماسکم خودم این ماسک رو هی رنگش میکنم کی گفته یه رنگی خوبه
من به این نتیجه رسیدم که یه رنگی خیلی هم مزخرف آخه دروغ چرا ؟ من اگه یه رنگ و یه دست باشم که تا الان ظرفیتم ترکیده بود
آره فوزی نقاب بده یک رنگی بده ولی در برابر چی یا کی در برابر دیگران مزخرفه بدتریت کار ممکنه مثل ِ دروغ کثیف ولی در برابر خودت خوبه عالیه اینو من میگم منی که فکر میکردم همیشه باید خودت باشی خوب آخه اینو من حداقل نباید بگم که همیشه میدونستم یه نفر نیستم
تو بگو فوزی کی یه نفره ؟ ها
پس دیگه من یکی نمیگم مرگ بر دو رنگی
اسمش نقاب ولی در واقع همون منِ یا شاید هم بر عکس منی وجود نداره همه نقابن
حدیث عشق n وقتِ پیش یه مطلبی نوشت من شدیدا حال کردم باهاش
خلاصه شدشو بخون تو هم
((چه حقیر عشقی که به لمس دستانی سرد خاتمه می پذیرد و از حس هیچ نمی داند
مجنون اگر لیلی را در آغوش می کشید، مجنون نمی شد ، که جنونش فرو می نشست به لامسه ای یقین
فرهاد نیز اگر شیرینی گونه اي را چشیده بود با کوه بیگانه می شد و با تیشه نیز هم
چه افسانه ها که عشاق ساخته اند:
اگر به تو برسم چنین خواهم کرد و چنان
اگر ببینمت لحظه ای ، غرق خواهم شد در دریای چشمانت
و
چه دروغ ها که حربه ي فریبت خواهم کرد ))
با مزست نه ؟
10-11 سالم که بود روزی صد دفعه نظرم در مورد این که چه شغلی رو انتخاب کنم عوض میشد
یه عالمه خیال
الان هم همون مدلی شدم
یه چند ماه دیگه مونده به کنکور و من به طرز وحشتناکی خونسردم
چه قدر همه چی لخت و بامزست
چرا اینقدر تند میرم به جای این که به این فکر کنم که چرا من و به خاطر خودم دوست ندارنباید به این فکر کنم که من اونا رو به خاطر خودشون دوست دارم یا نه
اممممم ( من با صدا فکر میکنم)
شاید احمقانه باشه من بیشتر دلیلی پیدا نمیکنم برای دوست داشتنم یه چیزی تو مایه های همینطوری
که این دوست داشتنیهای همینطوری گاهی خیلی اذیتم میکنه
بده یا خوب؟
فوزی ؟ بده یا خوب ؟ این که بدون دلیل دوست داشته باشی ؟ مگه دوست داشتن هم دلیل میخواد
برای من نه ولی شاید برای بعضی ها بخواد خوب به همین راحتی مسئله حل شدم وقتی دلیلی پیدا نکنی برای دوست داشتن دوست نخواهی داشت
چه بامزه مرسی فوزی مسائل و که با تو در میون میزارم حل میشن
خوب چه میشه کرد مهم نیست حالا این همه آدم قرار نیست که من تو فکر این باشم که چون بیشتریاشونو یه خرده دوست دارم اون ها هم باید من و یه خرده دوست داشته باشن در نتیجه از همین لحظه به بعد دیگه مهم نیست دوست داشتن ِ دیگران فقط دوست داشتن ِ من مهم ِ
اگه روزی باشه که من هیچ کس و دوست نداشته باشم سرمو میزارم رو یه بالشت ِ نرم و راحت می میرم
تنها چیزی هم که در این مورد آزارم میده اینه که دیگران وقتی دوستم داشته باشن که من به دردشون میخرم
اصلا این مزخرف
(ببین وقتی اون بالایی اون طوری نگام نکن که من فکر کنم دوستم داری آخه من که گوشام دراز دیگه این نگاه ها واسه چیه ؟)
فوزی چیز نامیزونی فعلا وجود نداره شاید تا الان وجود داشت ولی وقتی برات مینویسم از بین میرن
پاییز خیلی زیباتر شده
جل الخالق
این نامه شاید تنها نامه ای هست که توش نه نقطه هست نه علامت تعجب
اینم یه جور لختی ه دیگه نه ؟
دوست دارتو :
شمبلیله ( با مزست این اسم هم البته اسم ِ من یه چیز دیگست تو همون آلی و آلاله و spearwort صدام کن یا اصلا صدام نکن من که همیشه هستم فقط میدونی که گاهی پیش میاد دوست داری اسم ِ تو از زبون افراد خاصی بشنوی پس صدام کن تو خیلی خاصی )
B
" آری آری شکر میگویم
گاه گرمم میکنی ، ای آتش هستی.
شکر گویان دوست میدارم ترا ای دوستی ،ای مهر
دوست میدارم تو را ای باده ای مستی.
شکر میگویم ترا ای زندگی ای اوج.
ای گرامیتر، گران تر موج.
آه بگذریم ...
مستی است و راستی، بشنو
راست میگویم.
بشنو و بیندیش .
من ، چه پنهان از تو، در پنهان
گاهی اندیشیده ام با خویش،
کاندرین تاریک ژرف ِنیستی ، و اقصای نابودی،
چیست هستی؟ یا بگو هستن؟
چون ندانستن،نبودن را شناسم ، لیک
چیست بودن؟ چیست دانستن؟
من_ چه پنهان از تو پنهان از خدا چون نیست_
گاه این پرسیده ام از خویش:
میتوان دانست آیا، چیست دانستن ؟
میتوان دانست بودن چیست ؟
* * *
...."
مهدی اخوان ثالث