A
Viator
هر شب براي به خواب رفتن خود را غرق رويا ها ميسازم !...ولي ديشب ...نميدانم چرا هر كار كردم نتوانستم
به ياد رهگذر افتادم ... كدام رهگذر ؟ همان رهگذري كه مدتي هرچند كم همسفر و همراهم شده بود !!..
%^%^%^%^%^%
ووزي فوزي مهربونم سلام !... ديشب دلم ميخواست بنويسم ... ميدوني حس نوشتن كه مياد ديگه ول كن نيست ..
اتاق تاريك تاريك بود فقط يه كوچولو نور مهتاب تو اتاق خودشو جا داده بود ...تو تاريكي نوشتن و فقط يك بار تجربه كردم ...جالبه !...شروع كردم: از رهگذر نوشتم از رهگذري كه مدتي بود همسفر شده بود وهمراه !!..
يادآخرين شبي افتادم كه رهگذر و ديدم يه شب خوب كه مهتابي هم بود ! ولي اون شب رهگذر خسته به نظر ميرسيد... نميدونم صفت خستگي صفت درستيه براي حال رهگذر _ كه مدتي بود همراه و همسفر شده بود!_ يا نه !...رهگذر اون شب برام از راه ش گفت از راه هر چند كوتاه ولي پر ماجرايي كه طي كرده بود .. برام از روزي گفت كه فهميد راه من و اون يكي ِ ... يادم انداخت كه با هم آرزو كرده بوديم راهمون به جاده ي خوشبختي منتهي بشه ...و گفت و گفت...اون شب من هم غرق گذشته بودم ... و رهگذر – كه مدتي كوتاه همسفر شده بود !_ به حال رسيد مثل هميشه مرا به آينده اميد وار كرد .. اما اين بار نوعي ديگر ...راه آينده را روشن توصيف كرد اما پر خطر ... به يادم انداخت كه راهزنان هر لحظه منتظر رسيدن من هستند...گفت و گفت ... تا اينكه رسيد به اصل مطلب : از اين جا به بعد ديگه راه من و تو از هم جدا ميشه من از اين راه ميرم ولي تو اين طور كه داري پيش ميري راهت از راه من جداست ...نفهميدم!...راه ؟... كدوم راه مگه من دارم راهي رو طي ميكنم ؟!.. هيچ چي نفهميدم ... فقط فهميدم كه رهگذر ديگه فقط يه رهگذر و ديگه همراه نيست !!..
فوزي ديشب خوابم نميبرد شروع كردم به نوشتن !!! ... نميدونم چرا اينجوري ... اصلا اين داستان براي كِي بود ؟!... چند ماه پيش چند سال پيش نه بابا !! چند قرن پيش !!!!!.. بي خيال فوزي خل شدم باز ؛)...
خودم كه نفهميدم چرا ديشب يه دفعه زد به سرم، خواستم به تو بگم شايد تو بفهمي ..( شام زياد نخوردم جوراب هم پام نبود !!..بهم نگو كه علت اين هاست !!)
خلاصه اين كه زندگيه ديگه ! ميگذره ... خوب وبدش با خودمونِ !... شاد باشي مهربونم ...
KISS & LOVE & BYE
+Spearwort+
B
" زما ني چند در غير واقعي بودن سخت اگر بكوشي،
خواهي دريافت كه گاه شخصيتهاي غير واقعي
از آدمهاي پيش رويت كه تيك-تاك قلبشان را ميتواني شنيد
واقعي ترند" ( اوهام ، ريچارد باخ )
اين متن و خيلي دوست دارم فوزي ! ... يه بار ديگه هم نوشته بودم ... خوشت مياد ؟!
Z
“The secret of success is constancy to purpose”
Benjamin Disraeli