Wish … Real...!
A
فوزی! ...
اون .یه مردِ واقعی که من همیشه سعی کردم اونو الگو قرار بدم ...بابا مو میگم ...
باهاش خیلی راحتم ...و هر روز سعی میکنم رابطه ی قویتری باهاش داشته باشم ...دوست دارم از دل نگرانیهاش بدونم و اون بعضی وقتها اون ها رو با من در میون میزاره ... از مملکت مون حرف میزنیم از کاراش حرف میزنه ...از بچه های اینترنت بهش میگم .. بعضی وقتها از چت کردنام بهش میگم ...
همه ی حرفهاشو از هر مساله ای که باشه دوست دارم ومشتاقانه بهشون گوش میدم ...ولی ...
ولی چند روز پیش وقتی از نگرانیهاش میگفت ...نتونستم اشتیاقی نشون بدم ... اون نگران منه ...
نگران آیندم ...مثل همه ی بابا مامان ها !.. ولی من دوست ندارم این نگرانی رو از جانب اون ببینم ...
دوست دارم با مسائل راحت کنار بیام .. ولی اون بهم یاد میده که همه چی به همین راحتی نیست ولی اگر راحت بگیریشون بهتره ... بهش میگم دوست دارم این راهو انتخاب کنم... نمیگه راه بدیه ...ولی وقتی مسائل و برام باز میکنه آخرش میخره تو ذوقم .. چون این راه اون راهی نیست که من توش موفق باشم ..
بهش اعتراض میکنم... بهش میگم که تو داری میزنی تو ذوقم .. بهم میگه که فرق من با تو اینه که تو به آرزوها فکر میکنی ولی من به واقعیتها ...
همیشه تا فهمیده به چیزی علاقه دارم برام فراهم کرده...ولی ..
اینطوری من میترسم که به یه آدم لوس تبدیل شم! .. بهش میگم برام مهم نیست چی کار کنم ولی میخوام یه خرده سختی بکشم ... فکر میکنم خیلی راحت بودم .. میخنده و میگه نگران سختی نباش ... یه خرده که بزرگ تر شی اینقدر سختی هست که دیگه دلت براش تنگ نمیشه ..و تو هر راهی رو که انتخاب کنی سختی های خودشو داره ...
رو هر چی دست گذاشتم گفت اکی اما من میترسم .. از ترسیدن میترسم !!...وقتی چشمامو از آرزوهام میبندم و به روی واقعیتها باز میکنم میترسم ...میشه ...میشه آرزوز رو به واقعیت تبدیل کرد .. ولی از ترسیدن میترسم !!..اگه بترسم نمیتونم تا آخر برم ...بهم میگه هر راهی که میخوای بری برو برای من فرقی نمیکنه که تو یک رفتگر موفق باشی یا یک پزشک موفق !!!!...میگه تو باید ببینی چی دوست داری باید ببینی چه طوری از خودت راضی خواهی بود !...نمیدونم ..
بعضی وقتها دلم برای چیزهای عجیبی تنگ میشه .. دوست دارم کمی به خواسته هام اصرار کنم .. دوست دارم یه خرده از آرزوم فاصله داشته باشم تا برای رسیدن بهش قدم های سریعتر و بلندتری بردارم ...
فوزی قرار نبود اصلا اینا رو برات بنویسم ...
ولی این ها هم مشکلات این دنیا ست ... شکر میکنم همه داشته هامو و حتی نداشته هامو شاید اگر من بیشتر از این داشتم وضعم بد میشد !.. تشکر میکنم از خودم !!...
---------
فوزی! ...ارزش واژه ی عجیبیه ...قبول داری ؟...خیلی حرف ها و حدیث ها ارزش خودشون و کم کم دارن از دست میدن .. یکی بودن یکی شدن ...دوست داشتن و عشق ورزیدن ...به دل نشستن ...نگاه ...و هر چه از این قبیل ...هر کی از راه میرسه اظهار علاقه میکنه فکر میکنه تو همونی هستی که اون دنبالش! ...یه سری اخلاقهایی که اصلا تو ذات تو نیست به دل اون میشینه! آخرش هم تو مجبور میشی به اون بفهمونی که اشتباه فکر میکنه بعد تو یه آدم بی احساس شناخته میشی که دل میشکونه و دل پاره میکنه !! یا نهایتا یه چیز بد تر !!...ارزش ..چه واژه ی قشنگیه ..ارزش ..حداقل تو زندگیه خودم دارم این ارزش ها رو بر می گردونم به حالت طبیعیشون ...تا حدی موفق بودم ...اگه تو کمک کنی موفق تر از این هم می تونم عمل کنم !!! اون وقت شاید بشه یه لقب دل سنگی بهم داد !
----
دیگر ؟...هیچ...
Kiss & Love
Kindhearted!* : Spearwort*
B
طرف ما شب نیست
صدا با سکوت آشتی نمیکند
کلمات انتظار میکشند
من با تو تنها نیستم هیچ کس با هیچ کس تنها نیست
شب از ستاره ها تنها تر است
***
طرف ما شب نیست
چخماق ها در کنار فتیله بی طاقتند
خشم کوچه در مشت توست
در لبان تو ، شعر روشن صیقل میخورد
من تو را دوست میدارم ، و شب از ظلمت خود وحشت میکند .
" شادروان احمد شاملو"
Z
وقتی به گذشته نگاه میکنم به این نتیجه میرسم که اگر دچار ناراحتی یا مشکلی شدم ...چند وقت بعدش اتفاق زیبایی برام افتاده که اگه میدونستم حاضر میشدم برای رو به رو شدن باهاش بیشتر از اونها ناراحتی ها رو تحمل کنم ...لحظات زیبایی که میگم دارن به وجود میان .. تو دستهای خودم ...و با بذر افشانی دیگری!!...