Sunday, May 02, 2004



دردهاي من
جامه نيستند ... تا ز تن در آورم !

چامه و چکامه نيستند ...
تا به رشته ي سخن در آورم !

نعره نيستند ...
تا ز ناي جان بر آورم !

دردهاي من نگفتني ...
دردهاي من نهفتني است !


دردهاي من
گر چه مثل دردهاي مردم زمانه نيست ،
درد مردم زمانه است ...

مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نام هايشان
جلد کهنه ي شناسنامه هايشان

درد مي کند !!!

من ولي ... تمام استخوانِ بودنم
لحظه هاي ساده ي سرودنم ...

درد مي کند !!

انحناي روح من
شانه هاي خسته ي غرور من
تکيه گاه بي پناهي دلم ... شکسته است !
کتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام ... زخم خورده است !

دردهاي پوستي کجا؟
درد دوستي کجا ؟؟


اين سماجت عجيب
پا فشاري شگفت دردهاست ...
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي
دردهاي کهنه ي لجوج ...

اولين قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است ...

دست سرنوشت
خون درد را
با گِلم سرشته است ...
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم ؟

درد
رنگ و بوي غنچه ي دل است ...
پس چگونه من ،
رنگ و بوي غنچه را ز برگ هاي تو به توي آن
جدا کنم ؟

دفتر مرا
دست درد مي زند ورق
شعر تازه ي مرا
درد گفته است ...
درد هم شنفته است ...

پس در اين ميانه ... من
از چه حرف مي زنم ؟؟

درد ، حرف نيست !
درد ، نام ديگر من است !!
من چگونه خويش را صدا کنم ؟


قيصر امين پور

دزدیده شده از وب لاگ ِ حدیث عشق