Monday, May 10, 2004

ووزی فوزی ِ خوبم سلام !

امتحانام شروع شده , درس می‌خونم و دعا می‌کنم که آموزگاران ِ مهربان عاشق ِ چشم و ابروم بشن !

چشم ِ سومم یادته ؟
می‌خوام جاشو تغییر بدم قبلا اون بالا بود حالا می‌خوام بیارمش پایین, یه مدت هم از پایین نگاه می‌کنم ! ...
نه ! اصلا بی تاثیر نیست . چشم سوم رو می‌گم , می‌گم موثر ِ !

دیشب تصمیم گرفتم دختر خوبی باشم , با تعریفی که خودم از خوبی دارم ! …

فوزی ؟! تو ناراحت نیستی که من شب ها مچالت می‌کنم ؟!!!
خوب ! تقصیر من نیست , هر چی باشه وضعِت از جاما‌‌ئیکا بهتر ِ اون همیشه میافته پایین ِ تخت گاهی هم زیر بالشت پیچ می‌خوره ! تازه یه جوری می‌خوابم که تو و خانم خوشگله هم رو بالشت جا شین ! خوب ؟!
اصلا تو که چیزی نگفتی من چرا هی دارم توجیه می‌کنم ؟!!

دارم سعی می‌کنم گریپ فوروت ِ و یه کمی قند رو ربط بدم به آدمهای تلخ ِ دوست داشتنی ...

فوزی باز هم سفر !
سوسن هم رفت ... این دفعه خودش بار سفر بست ...
تو مراسم تشعیع سرود ای ایران خوندند ...
می‌دونی ! به هیچ وجه راضی نمیشم عزرایئل و جایی غیر از ایرانم ملاقات کنم ...

دوست ِ ژولیده ی من ! یاد آوری میکنم : دوستت دارم هوارتا !
بوOOوOOس !
Buttercup

.........
دلم برات منگ شده بود :



------
..>

خیلی هم به هم ربط داره !