میخوام بنویسم یه عالمه سوژه میاد تو ذهنم که هیچ کدومشو نمیتونم کامل کنم .
اصلا الان یادم نیست وقتی این صفحه رو باز کردم قرار بود چی بنویسم !
بعضی وقتها که بیشتر از وقتهای دیگه به خدا فکر میکنم حدس میزنم که اون یه دستشو گذاشته زیر چونش و به جهانی که ساخته و ساختیم نگاه میکنه بعضی وقتها براش هیجان آور ِ این دید زدن وگاهی هم کسل کننده .
روی هم رفته نمیدونم اون واقعا در مورد ما یا یه کمی خصوصیتر در مورد من چی فکر میکنه .
الان هم دارم به این فکر میکنم که اگه من یک آدم نمیشدم احتمال ِ این که زمین بشم چه قدر بود ؟
فکر میکنم احتمالش صفر بود چون من مطمئنا اینقدر مهربون بودم که حاضر نمیشدم هیچ جوی برای یه سری مسائل ِ طبیعی ِ خودم این همه آدمو هی بدبخت و آواره و بیچاره و اممم ( هر چی لغت ِ اینجوریه!) کنم !
بد اون وقت مطمئنا یهویی میترکیدم وخیال ِ همه رو راحت ( ناراحت ؟! ) میکردم !
من ِ من ِقربان همه من ِ قربان یه دو نقطه دی ِ مشتی ِ لوس هم بغلش تا همه بدونن من خل شدم .
فوزی ! داشتم به این فکر میکردم که تو اگه یه وقتی خدای نکرده زبونم لال چیزیت بشه مثلا دستو پات زبونم لال خدای نکرده پاره پوره بشن من باید چه خاکی توسرم بریزم ؟ یعنی کجا باید ببرمت که حالت خوب شه ؟ شما ها دکتر و این چیز ها هم دارین یا باید به شیدا بگم که بره پرستار ی ِ عروسک ها رو هم یاد بگیره و بیاد حالتو خوب کنه ؟! ها ؟! نه ! جون آلی خوب باش همیشه .. اصلن میدونی چیه من تصمیم گرفتم یه کمی دوریتو تحمل کنم و جاتو از روی تخت به جلوی تخت تغییر بدم این جوری کمتر له میشی ؟
یه جمله ی دیگه بیام برات که دوباره توش نوشته باشم من فکر میکردم , من فکر میکنم .فکر کنم ؟؟
دارم خالی میبندم برات مگه مغز من چه قدر گنجایش داره !
ها ؟
نه بابا شکسته نفسی چیه ؟! قربون شما !
-----------
دلم گرفته است . به وسعت تمام تاريکی شبهای پاک تنهائی ، بيريائی
---
نوشته شده در تاریخ چند روز پیش