Thursday, April 21, 2005

موضوع : زیادی قر و قاطی و خانوادگی , اجتماعی و اینا !
A
من یه زمانی میخواستم نویسنده باشم ! اصولا هر خواسته ی اینجوری ِ من (!) پشتش یه چیزی بوده یعنی یه دلیلی داشته مثلا من سوم دبستان میخواستم معلم قرآن باشم چون معلم ِ سوم دبستانم خانمی مذهبی بود که همیشه هم کلی برامون داستان و روایت از قرآن و اینا تعریف میکرد همون موقع ها من یه کمی از سوره ی انعام و یاد گرفته بودم و برای مامان بزرگم میخوندم ( زهرا یادته ؟ اون میز بزرگ قهوه ای بود داشتین تو اون خونه اولی ؟ من میرفتم اون زیر برای مامان بزرگ قران میخوندم ؟!)
بعد یه مدت کتابهای ایزاک آسیموف رو خوندم و هوس کردم برم تو خط ِ علم نجوم و اینا ! و بعدترش (!) به خودم اطمینان دادم که من حتما در آینده یک فیلسوف خواهم شد ولی این که چرا میخواستم یه نویسنده باشم رو نفهمیدم ! شاید به خاطر ِ این بود که معمولا نمره ی انشام از بقیه بچه ها بهتر بود . ولی الان هیچ جوره نمیدونم دوست دارم چی کاره باشم ! فقط میدونم کار درستی کردم که تغییر رشته دادم ! هر چند که لاله جون از اون سر دنیا زنگ زده و گفته که آلی ( لاله جون هم بهم میگه آلی ! ) باید پزشکی بخونه !( هیچ کس هم نه ! من ! ) نهایتا به یه دردی باید بخورم دیگه ها ؟! ولی ترجیحا کارهای سخت سخت نکنم من اصلا حوصله ندارم یه عالمه سال درس بخونم که بعدش همه بهم افتخار کنن . خوب این دیدگاه ِ من ناشی از *ون گشادیم ِ . دقت میفرمایید که ؟!
a
هنگم هنوز یه کم . به عبارت دیگر : یبوست ِ ذهنم بهتر شده ولی خوب نشده ! .
B
دلیل ِ این که الان دارم کلی مسائل ِ بی ربط مینویسم اینه که فکر میکنم حتما باید بنویسم !!. در واقع تصمیم دارم دیگه هر روز بنویسم . ( البته قول میدم همش رو نفرستم )
b
اممم این مطلب و میخونم اول فکر میکنم شوخی ِ بعد که دوبار ه میخونم میبینم دلیلی نداره شوخی باشه, جدیِ .
B!
شیدایی اولین باری که زنگ زد اینجا فکر کردم یه نی نی ِ چهار پنج ساله زنگ زده ! بعد کم کم که صمیمی تر شدیم این نی نی ِ چها ر پنج ساله بیشتر بزرگی ِ خودشو نشونم داد . نی نی مون زنگ زده بود میگفت شما یه جورایی فلسفی مینویسید ( کلی خندیدم از این حرف ! اسم ِ شیدا نباید شیدا میشد باید میشد شیدای شیرین ! یعنی هم شیدا هم شیرین .
حالا اون نی نی ِ چهار پنج ساله یه سه چهار سال دیگه میشه یه پرستار ِ مهریون و من اگه حداقل هفته ای یک بار باهاش حر ف نزنم فکر میکنم یه چیزی کم دارم .
من چند روز پیش با کمال ِ پستی وقتی داشت در مورد مسئله ای که براش مهم بود صحبت میکرد گفتم : بی خیال این چیزی نیست که بخوای ازش حرف بزنی خودت حلش کن ! ( اینو نگفتم که ناراحتش کنم اینو گفتم که اون جریان و براش کوچک کنم هر چند که کار فوق العاده احمقانه ای کردم ولی اون موقع فکر کردم این جوری شاید بی خیال شه, واقعا ! اشتباهکی فکر کردم نا جور!! ) شیدایی اصلا نشون نداد که ممکنه ناراحت شده باشه سریع موضوع رو عوض کرد ولی من الان کلی ناراحتم و کلی احساس میکنم که زیادی پستی به خرج دادم ! حالا میشه لطفا ببخشید ! ؟:)
قول میدم حرف های خودم یاد م نره : برای این که کسی رو بهتر درک کنی از زاویه دید ِ اون به جریان نگاه کن , برای این که به کسی کمک کنی که بتونه بهتر تصمیم بگیره از بالا به جریان نگاه کن ...
شیدایی حساسیت ِ تو نسبت به موضوع من رو هم حساس کرده . اممم من زیادی راحت بر خورد کردم چون فکر کردم داری اذیت میشی . توجیح نمیکنم دوستم . اشتباه کردم .
b!
تو خونه ی ما یه سری از مسائل عوضکی ِ ! تو بیشتر خونه ها این دختر خانواده ست که اصرار میکنه دماغشو عمل کنه تو خونه ی ما این مادر ِ خانوادست که به دختر خانواده میگه دماغتو عمل کن . بقیه خونه ها این بچه ها هستن که عجله دارن برای گواهینامه گرفتن اینجا بابای خانواده به دختر ِ خانواده هی یادآوری میکنن که کی میخوای بری دنبالِش .
جفتشون نفس ِ من بیدن ! خدا وکیلی غیر از این دو تا هر کی مامان بابام میشد عمرا اینقدر دوستوشن داشتم ( از اون حرفها بود ! )
اضافه میکنم . تو همه ی خانواده ها این خواهر بزرگ ِ خانوادهست که نگران ِ بچه های کوچک تره اینجا این بنده هستم که معولا نگران ِ خواهر بزرگترم هستم آخه این بشر خیلی گل ِ .
غزاله منو یاد ِ این آهنگ ِ سیاوش قمیشی میندازه که میگه : اینقدر ظریفی که با یک نگاه ِ هرزه میشکنی...
اضافه میکنم : غزال ِ گشنگم (هی!) لفِتو بچیشم (هی!)

Z
نیک بهم قول داده که اگه من امسال قبول نشم کنکور از تو اطاقش که طبقه ی سوم ِ پرتم کنه پایین . حالا پایه اید من امسال قبول نشم ببینم نیک آدم ِ خوش قولی ِ یا نه ؟! ( بهانه ی خوبی ِ برای درس نخوندن ! ) ...
خداییش گاهی درس میخونم !
شما هم اتِکم مِ وسه دعا هاکانید !
( فهمیدی چی گفتم ؟)
z
خوب هوس کردم بنویسم !


z b a