Sunday, May 08, 2005

آفتاب میخوره تو چشمم .,ساعت و نگاه میکنم سه متر میپرم , شاکیم از این که کسی بیدارم نکرده ,هیچ کس بیدار نیست با سر و صدای من بیدار میشن .

تو ماشین . چشم ها ی پف کرده . رادیو ی روشن . بابای خوش اخلاق که نمیزاره نشون بدم چه قدر عصبی و سگم . این خانم ِ تو رادیو داره میره رو اعصابم من حالم از این حرفهایی قشنگ که هیچ اعتقادی صد در صد پشتش نیست به هم میخوره . راه به راه به خورشید و زمین و زمان سلام و درود میفرسته و میگه یه روز خیلی زیبای دیگه شروع شده . میتونم قیافه شو تجسم کنم وقتی داره اینها رو میگه میدونم که وظیفه داره خوشحالی رو به بقیه سرایت بده اما تنها احساسی که تو من به وجود میاد تهوع ِ حالت تهوع دارم . خیلی وقته .

قرار ِ امروز جدی باشم و از حقم نگذرم لبخند نزنم و به هیچ وجه کوتاه نیام .

ده بار میگم معذرت میخوام شرمندم که دیر اومدم و هی لبخند های گشاد گشاد میزنم .

نوبت کارهای بانکی ِ . کارمند بانک 4 بار اشتباه میکنه و من چهار بار این راه هر چند کوتاه ولی شلوغ و رو اعصاب رو میرم و برمیگردم این پله ها رو میرم بالا میام پایین از اون ور مامان و دیگرانی که پیش ِ مامان هستن میگن رو دربایستی نکن خجالت نکش برو درست بهش بگو اشتباه کرده دقت کنه . از اون ور تو بانک یارو انگار داره با سگش برخورد میکنه . میگه به حضرت عباس مسخره بازی دراووردن ! بار چهارم که دیگه خیر سرم عصبانی ام و هر لحظه امکان میدم که چشمام داره چپ میشه . بهش میگم رئیس بانک کجاست میگه خودمم میگم متاسفم برای شما و برای این بانک که رئیسش شمایید اون هم با نهایت بی احترامی بهم میگه متاسف باش. دارم دیوونه میشم بغض کردم ولی میدونم که گریه نمیکنم . همیشه این موقع ها که میخوام حقم و بگیرم یا یه آدم ِ پر رو جلومه بغض میکنم سعی میکنم حرفم و بزنم اما بعدش میدونم که این بغض وقتی بشکنه ادامه داره .

تو ماشین دارم میرم دنبال یه بانک ملی دیگه . نمیتونم جلوی این اشکهای کوفتی رو بگیرم . باید به حرفهای مامان هم گوش بدم که میگه تو دقت نمیکنی تو نمیتونی درست حرف بزنی و یه عالمه حرفهای دیگه که همیشه شنیدم ولی دیگه نمیتونم. بهش میگم بسه و تو دلم به خودم لعنت میفرستم .

تو بانک همه فکر میکنن دیوونه شدم . نگاه ها داره میره به سمت ترحم . حالم از این وضع داره به هم میخره . اون تهوع هنوز هم هست .

کار ها پیش میره . میام خونه میخوابم . یه کمی از اشک های مونده رو میریزم و همه چی تموم میشه .

امروز صبح رو با سلام به آفتاب شروع کردم نه ؟

اینجا تهران است . اینجا ایران است . اینجا خاور میانه است . اینجا زمین خاکی است .
من یک دخترم . من 19 سال دارم . من خوش اخلاقم . من لبخند میزنم . من به دیگران احترام میگذارم .
و
آنها از من سو استفاده میکنن .
اینجا ... من .... آنها


-------------------------------------


از نمایشگاه یه کتاب گرفتم به اسم زبان ِبدن تقدیم شده به کودکان ِ خیابانی که نگاه غریبانه شان در جستجوی کمی آرامش است .

کتاب جالبی ولی من الان نباید میخوندم . چون در مورد لبخند یه چیزایی نوشته ...


----------

یه چیزی باید بگم . یه چیزی که ذهنت و از این حرف ها منحرف کنه .

چی بگم ؟ .
دل تنگی . دل تنگی . دل تنگی .

:) میتونم بگم همه چی خوبه و دروغ هم نگفتم . همه ِ اون چیزهایی که الان ترجیح میدم ببینم خوبه .