این جوری نگاه کردنتو پیش خودم این طوری معنی می کنم :
من میدونم چته , ولی تو چرا اینقدر احمقی که خودت نمیدونی.
بعضی وقت ها هم وقتی این جوری نگام میکنی یه طورای دیگه پیش ِ خودم معنی میکنم .
گاهی از این که این طوری نگام میکنی ناراحت میشم ولی این طوری نگاه کردنت هیچ وقت باعث نمیشه که من جلوی خودم رو بگیرم و بغلت نکنم ,. ماچت نکنم و بهت نگم: دوست ژولیده ی من مرسی که هستی .
از خدا کلافه میشم , فقط . با کس ِ دیگه ای کاری ندارم . یه کمی جمع و جور دارم میکنم . در واقع سعی میکنم که جمع و جور کنم . به اون مرز ِ کاری ندارم فقط اونجاهایی که بیش از حد پر رنگ هست رو کم رنگ میکنم . بعد اون وقت فقط میشیم سه تا من و تو و خدا . این که نشد سه تا . میشیم یکی . من و تو خدا . میشیم یکی . اونام هستنا سر جاهاشون نه این که من بگم کجا باشن خودشون دارن حرکت میکنن جاهاشونو عوض میکنن . تازه یه سری آدم جدید هم دارن میان تو . حالا این که چرا از خدا کلافه میشم رو هم نمیدونم . میخواستم چی بگم که یادم رفت ؟
گاهی لازم ِ وقتی داری تو آینه خودتو نگاه می کنی یه سلام عیلک ِ خیلی دوستانه هم با خودت داشته باشی کمی فحش ِ جانانه هم نثار خودت کنی و بعد هم کمی در مورد ِ حالت ِ عجیب چشمات با خودت بحث کنی بدون این که حتی لحظه ای فکر کنی دیوانه ای .
نگرانی هاشونو اگه بهم بدن دیگه هیچی ازشون نمیخوام . این نگاه های نگرانشون که سعی میکنن پنهان کنن , این نگاه های نگران رو که میبینم و میدونم از چیه, اگه این نگرانی ها رو بهم بدن دیگه هیچی ازشون نمیخوام . مشکلات هستن همیشه . اما میشه نگران نبود . نمیشه ؟ خود خواهی ِ خودم ِ ها ! نگاه های نگرانشون داغونم میکنه .
با یک دلقک دوست شدم .دلقکمو دوست دارم .
جایزه ی یکی از بازی های شهر بازی بود. اولش دلم میخواست یه اردک ببرم اما امتیازم اندازه ی یه دلقک بود اما حالا خیلی خوشحالم که امتیازم کم بود چون در غیر این صورت هیچ وقت نمیتونستم یه دوست ِ دلقک داشته باشم .