Wednesday, October 05, 2005

اون حس, لعنتی نیست
راست میگفت خوب
چند روز بهت چی گفتم ؟
گفتم اینجایی که من الان هستم کوچه علی چپ نیست
من فقط دارم با خودم راه میام

مثل یه مادر که به خاطر نی نی ِ تو شکمش سعی میکنه خودشو هی آروم نگه داره
من نمیدونم این حسو از کجا اوردم
اینقدر این روزها گوش شیطون کر خوبه که بعضی وقتها ازاین خوبی ناراحت میشم
همیشه این ترس با ما هست که بعد از خوبی و خنده ...
اما سه سوته خودمو آروم میکنم
من گریه هامو کردم و سختی ها رو گذروندم
حالا این روزهای خوب و میخوام تا آخرش باشم و بخندم .
اینا یه دورست میخوام خوب باشه

هنوز یه کمی تو شوکم
یه جوری یهو همه چی تغییر کرد که من نفهمیدم
من اسمشو میزام سوپرایز
و هی میگم خدا جون شرمندتم ولی من عمرا بتونم جبران کنم ها

میام بازم برات میگم اینا رو تند تند بخون
چون من دارم تند تند مینویسم
مهربونم دوست دارم
بوس
:)