Saturday, October 15, 2005

بعضی وقتها که میای …
اما این فقط یه خوابه …
وقت بیداری بازم …

می دونی چند وقته شهر کتاب نرفتم !؟

بارون ساعت ِ 4 و نیم ِ صبح رو داشتی ؟ خوشحالم کرد .


هوای این روزها رو هم دوست دارم .

کی میگه گنجشکها روزه میگیرن ؟ نخیرم نمیگیرن , امروز صبح اومده بودن دنبال ِ صبحانشون . اممم . البته نمیدونم شاید هم روزه کله گنجشکی میگیرن ؟ …نمیدونم ولی مطمئنم که روزه ی کامل نمیگیرن . حالا من چرا دارم بحث میکنم ؟!

من اگه نخوام بی خیال باشم سکته میکنم !

تنهایی هامو دوست دارم .

چه اشکالی داره من به آینده امیدوار میمونم . اما دلمو به هیچ چی خوش نمیکنم .

دل تنگیم گاهی قلمبه میشه زودی یادم میافته که من حاملم و نباید ناراحت شم نباید حرص بخورم نباید خودمو اذیت کنم . به جان خودم کم از زاییدن نداره !

ماه رمضون اومده ولی من احساسش نمیکنم , یعنی بوش نمیاد...
ها ؟


یکی منو ببره گیلانه .


بی ربط نمینویسیم !


بوس !