به این صفحه ی سفید که میرسم همه حرفهایی که می خواستم بهت بگم یادم میره .
سفیدی این صفحه میگیرتم !, انگار .
سعی میکنم به سفیدی اینجا فکر نکنم و برات بنویسم .
اتاق ِ جدیدم هنوز اون طوری نشده که من میخواستم .
ولی درست میشه . دلم برای اتاق ِ قبلیم هنوز تنگ نشده.
کلا این روزها نه راهی به عقل میدم نه راهی به احساس . این روزها عقل و احساسم با هم آشتین و من با هر دوی اونها سر دعوا دارم .
هر چه پیش آید خوش آید شده . هر چند, فعلا با خوشی خیلی آشنا نیستم . اما خدا پدر مادر سازنده ی این کوچه ی علی چپ رو بیامرزه خدا نور بتابونه به قلبش که خوب کوچه ای ساخت . پاتوق ِ این روزهام اونجاست .
اردات ِ خاصی پیدا کردم به واژه ی هر دنبیل و هر گل واژه ای از این قبیل .
متعجبم از همه ی احساسات ِ تجربه نشده ای که برام قابل ِ درک .
Back space!
درس ِ این روزها مو نمیفهمم . نمی شد به جای این که روی برگ ِ زندگی درسها مو بنویسی, رو روی همین چند تا ورقی که گذاشتم کنار این مونیتور یادداشتشون میکردی ؟؟ .
قالب ِ نامه هام رو میخوام عوض کنم . خوب دوست ندارم این طوری !
من اگه یه فوزی بودم هیچ وقت دوست نداشتم دست ِ یه آدمی مثل ِ خودم میافتادم . هر چی هم که فکر میکنم میبینم که هیج وقت نمیتونستم یه فوزی مثل ِ تو باشم . نه ! نمیتونستم باشم .
همیشه فکر میکردم غیر قابل پیش بینی بودن شرایط خیلی هیجان آور ِ .
همیشه اشتباه میکردم !