Sunday, January 22, 2006

از همه ی این شناختهای کج و کعله بدم میاد .
بدم میاد ولی ناراحتم نمی کنن بدم میاد ولی جلو شونو نمیگیرم .

از همه ی این اعتماد های بی موقع بدم میاد .
بدم میاد ولی ناراحتم نمی کنن .

از همه ی این دوست داشتنهای با بهانه بدم میاد .
ولی جلوشونو نمیگیرم .

بدم میاد از همه ی این نقش بازی کردنها .
از این قوی بودن ِ اجباری .
از این سخت بودن ِ زورکی .
از این افراط و تفریط های یه هویی(!) .

از این ...

بدم میاد . حالم رو به هم میزنه . حالم رو به هم میزنه اما جلو شو نمیگیرم . شاید چون تواناییشو ندارم . زورم نمیرسه, شاید هم عقلم . نمیدونم .

اما این علاقه ی من به این زندگی ِ کوفتی از همه چی به نظرم عجیب تر میاد .
نه ! مثل ِ همین آدمها که درکشون نمیکنم ولی دوستشون دارم . اما نه یه دوست داشتن ِ زورکی .
دوست داشتنها مو نمیفهمم .
به این میگم یه دوست داشتن ِ ناب ِ بی بهونه .

جستجو میکنم . هیچ کس مثل ِ من نیست . هیچ کس مثل ِ هیچ کس نیست . نه ! چی میگم ؟؟

از همه ی این بغضهای نترکیده متنفرم .
بزرگم نمیکنن .


زندگی جریان داره . من به زندگی روی خوش نشون می دم . حتی اگه اون ...

نه ! من زندگی رو با تمام ِ وجودم درک میکنم .

زندگی بودن سخته . چون باید روزی صد هزار بار از گوشه کنار ِ این دنیا فحشهایی که بهت نثار میشه رو هضم کنی .
خود من چند بار گفتم لعنت به این زندگی ؟!

دیگه نمیگم ! در واقع سعی میکنم که دیگه نگم !

من چند وقته فوزیمو نبوسیدم ؟؟
مااا چ چ ِ گننننده .