Saturday, August 30, 2003

A
فوزی جان سلام
حال من و اگه بخوای بدونی باید بگم که خوبه ! ...ولی اگه حال من و بخوای بدونی باید بگم بد نیست !...حال من هم ای بدک نیست ! ...تو خودت میدونی هر "من" کی هست ونیست!...
وقتی داشتم میرفتم کلم داغ بود نه شکی در کار بود نه ترسی نه دلهره ای میرفتم که یه نقاب زیبا برای خودم بسازم و به دیگران بگم این منم ...این منم ...و اونها هیچ وقت نفهمن که این من نیستم و فقط یک نقاب ِ...اما نشد نتونستم ...به جایی داشتم میرسیدم که خودم هم فراموش میکردم این من نیستم و فقط یه نقاب ...راه راهِ سختی نبود اما نه راهنمایی در کار بود نه چراغی هیچ چی هیچ چی منو یاری نکرد ..
من فقط خودم بودم ..فقط ...راه ِ سختی نبود ولی من هیچ وقت تجربه نکرده بودم این مدلی رفتن و رفتن ِ بدون شک رفتنِ بدون دلهره بهتره بگم رفتن بدون فکر !!...شاید کارم عاقلانه نبود ( " عاقلانه چیست ؟!")...ولی خوب مثل همیشه تو شرایطی که خودم و فقط میبینم و خودم، یه راهنما پیدا شد یه راهنما با یه چراغ که راه و برام روشن کرد ... من تازه فهمیدم که کجام و کجا قرار ِ برم ..تازه فهمیدم نقابی که میخوام بزارم نقابیه که خودم هم باورش میکنم نقابی که همه رفتارهای غیر عاقلانه ی منو توجیح میکنه ( "عاقلانه چیست ؟!")...بهر حال راه و دیدم ...و حتی خودم و ... خودم و دیدم ... رهنمای راهِ من به من گفت که میتونم بر گردم گفت که این راه اون چیزی نیست که تو بخوای این جا اون جایی نیست که تو طی کنی ...گفت اگه میتونی برگرد دوباره شروع کن یا برو یه کمی عقب تر و راه دیگر و انتخاب کن ...
بهش گفتم که نمیتونم از مبدا شروع کنم بهش گفتم که "خودِ شروع کننده "م و فراموش کردم بهش گفتم که راهی که من اومدم هیچ چی نداشت یه جاده ی خاکی بدون هیچ چراغی بدون هیچ رهنمایی بدون هیچ نشانه ای از راه ..فقط تو هستی من هیچ کس و نمیبینم ...
گفت برگرد شاید راه و اسفالت کرده باشن شاید علامت و چراغ گذاشته باشن ...گفت برگرد و خودت و به یاد بیار ...گفت این نقابی که به چهره زدی رو حتی من هم که یک رهنما م باور کردم ..بهش گفتم که خودم هم کم کم داشتم باور میکردم....
فوزی دارم بر میگردم این دفعه زود انتخاب نمیکنم فقط برمیگردم و نقاب و برمیدارم ..بر میگردم و سرچند راهه ها وایمیستم به خودم نگاه میکنم به خودم بدون نقاب ...این بار میترسم این بار شک میکنم این بار عاقلانه عمل میکنم ( " عاقلانه چیست ؟!" )...این بار میدونم که تنها نیستم این بار میدونم که حتی اگه تنها ی تنها هم باشم باز هستند کسانی که من ِ واقعی رو قبول دارن و حاضرن باهام باشن ...رهنما گفت که خیلی ها اول راه منتظرم هستن بهم گفت که خیلی ها نگرانم هستند ...
فوزی ...گذشت ...سخت بود فوزی ...راه سخت نبود ولی پیمودنش سخت بود ...دروغ گفتن سخت بود خیلی سخت ...من تونستم دروغ بگم حتی چشم هام هم تونستن دروغ بگن ... دروغ ...تو میفهمی چه قدر سخته دروغ گفتن ؟...تو میفهمی برای خرد نشدن دروغ گفتن چه قدر سخته اون هم به خودت ...خیلی سخته وحشتناک ِ ...اینکه تو بتونی طوری باشی که حتی چشم هاتم بتونن دروغ بگن و هیچ کس نفهمه ...چشم ...چشم ها هیج وقت دروغ نمیگن ولی چشمهای من دروغ گفتن ... گذشت !
خوشحالم از این که دارم برمیگردم ..ناراحتم از این که عاقلانه رفتار نکردم ( عاقلانه چیست؟!) امااز دست خودم شاکی نیستم خودم و سرزنش نمیکنم چون خودم حداقل خودم و میفهمم !!!...
تو هم منو میفهمی ...میدونم که میفهمی :)
::::::::::
نگران من نباش ...مواظب خودم هستم بیشتر از هر وقت ...نگران من نباش ...نگران خودم هستم بیشتر از همیشه !...مواظب خودت باش ...دوست دارم خیلی خیلی خیلی :)
Kiss & bye
*Spearwort*
::::::::::::::::::::::::::
B
(( ما عادت کرده ایم که در عالم همه چیز را با فهم خود بسنجیم
حتی خدا را در قالب عقل خویش بریزیم او نیز ناچار است چنان کند که ما میفهمیم و آنچنان باشد که ما میپسندیم !
عاقلانه چیست ؟
عاقلانه چیزیست که هر کسی به اقتضای سرشت خویش انتخاب میکند
و چه بی عقلی فاحشی ست که ما همهِ ی سرشت ها را مثل هم بپنداریم ...))
استاد علی شریعتی
::::::::::::::::::::::::::::::
Z

" ...قطاری که باهاش اومدم رفت .
مث ِ اینکه همه ی عمرمو صرف ِ این کردم که بیام و برم .
ذهنمو فروختم رویاهامو دور ریختم.
فردا شروع میکنم
به دیروز نگاه کنم
ولی تا آن موقع ...
برام یه رنگین کمون بخون فوزی (!!)*
یه ترانه جاری کن
یه امشبو بذار همه چی میزون باشه
چونکه خیلی وقته که هیچ چی میزون نبوده ..."
* اصل شعر "ژوزی" بود ولی من ترجیح میدم فوزی باشه ! امیدوارم آقای شل سیلوراستاین امشب به خوابم بیاد و ازم به خاطر این تغییر تشکر کنه !